من امروز از سرويس هاي دانشگاه جا ماندم. من امروز مجبور شدم با ميني بوس به دانشگاه بروم. من امروز با ميني بوس به دانشگاه رفتم. ميني بوس هاي دانشگاه ما، آهسته حركت مي كنند. امروز خيابان ها شلوغ بودند. من امروز ديرم شد.
من امروز ساعت 8 كلاس زبان عمومي داشتم. من ساعت 8:15 رسيدم دانشگاه. دانشگاه ما بزرگ است. دانشگاه ما پشت كوه است.
من امروز كتاب زبان نداشتم. من امروز تا دانشكده مكانيك رفتم و كتاب زبان دوستم را گرفتم. من امروز ساعت 8:35 رسيدم به كلاس زبان. كلاس زبان توي دانشكده انساني بود. دانشگاه ما،دانشكده دارد. دانشگاه ما،خيلي چيزها دارد.
من در كلاس زبان را باز كردم.من مي خواستم بروم بنشينم. سر استاد توي كتابش بود. سر استاد ما مو دارد. من فكر كردم استاد با نشستن من سر كلاس مشكلي ندارد. من يك قدم برداشتم. استاد به من گفت:كجا؟! صداي استاد ما خيلي بد و گوشخراش است. تازه قيافه استاد ما هم مثل صدايش است. قياقه استاد ما ترسناك است. من قبلا هم توي فيلم ها قيافه ترسناك ديده ام. استاد ما پير است. استاد ما يك سبيل كلفت دارد. ما توي محله مان يك آقايي داريم، كه سبيلش مثل سبيل استاد ما كلفت است. رنگ موها و سبيل استاد ما، از موهاي حميد هم سياه تر است. حميد دوست من است. من هنوز نمي دانستم كه درس دادن استاد هم مثل صدا و قياقه و سبيلش است.
استاد به من گفت:كجا؟! من گفتم كلاس دارم اينجا. من دير آمده بودم. استاد من را شست و بعد خشك كرد. استاد با كلامش من را مورد عنايت قرار داد. من در روي سر استاد به دنبال يك تار موي سفيد گشتم. من يك تار موي سفيد روي سر استاد پيدا كردم و احترام آن را نگه داشتم. استاد به من گفت: برو بشين. من رفتم نشستم. درس دادن استاد هم مثل صدا،قيافه و سبيلش بود. من تصميم گرفتم اين درس را حذف كنم.
تازه ما توي محله مان يك آقاي قوي زندگي مي كند. او خيلي گنده است. او مي تواند حال ديگران را بگيرد. من مي خواهم به او بگويم كه حال استادمان را بگيرد. ما در محله مان خيلي چيزها داريم.
امروز ناهار دانشگاه كباب بود.من كباب هاي دانشگاه را دوست دارم. فقط من كباب هاي دانشگاه را دوست دارم. بچه ها مي گويند:اين ها گوشت خر است كه به ما مي دهند. من مي دانم كه منظورشان همان گوشت الاغ است. من نمي دانستم كه گوشت الاغ اينقدر خوشمزه است. تازه ما توي محله مان يك آقايي داريم كه از نزديك يك الاغ ديده. اگر امروز ناهار كباب نبود،من دق مي كردم.
امروز دانشگاه ما خلوت بود. من امروز امتحان فيزيك داشتم. استاد ما امروز اعصاب داشت. استاد ما امروز خوش اخلاق شده بود. تازه او به من يك كم هم تقلب رساند.
من امروز ساعت 7 شب به خانه رسيدم.
پايان
پاورقي(كلمه ها و تركيب هاي تازه);
ميني بوس دانشگاه: آخرين راه؛ كورسوي اميد. شكننده ركورد هاي سرعت؛ به درد نخور.
دانشكده مكانيك: تميز؛ مركز فرماندهي دانشگاه ما؛ بسياري (از جمله من) حاضرند رنج راه را بر خود هموار كنند، تا در توالت هاي تميز و دوست داشتني اش مزاج خود را اجابت نمايند؛ دانشكده دانشجوهاي باكلاس؛ پاتوق استادهاي كاردرست؛ جايي براي دختر ها نيست.
دانشكده انساني: كثيف؛ تاريك؛ يادآور صومعه اي كه مادر ترزا درآن تحصيل مي كرد. تداعي كننده بيمارستان؛ يك توالت براي همه آقايان؛ جايي براي پسرها نيست.
كباب هاي دانشگاه: ر.ك به خاطرات اوليه.
امتحان: غولي كه شاخش شكسته؛ شب قبل از آن، زود خوابيدن لذتي عجيب دارد؛ خشم استاد.
تقلب: پيك آسماني؛ ايربگ؛ آسپرين؛ گاهي بر اثر بي احتياطي، مي تواند مرگ آور باشد.
كودكي ديدم،ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن،روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن،عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم،نور در هاون مي كوبيد.
ظهر در سفره آنان نان بود،سبزي دوري شبنم بود، كاسه ي داغ محبت بود.
من گدايي ديدم،در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوسته ي خربزه مي برد نماز...
امروز ناهار دانشگاه خورش سبزي بود. خورش هاي دانشگاه ما بد هستند. من فقط چلو كباب هاي دانشگاه را دوست دارم.
امروز كارت سلف دوست من شكست. او 5000 تومان پول داد تا كارت جديد را بهش بدهند.
من ساعت 8 صبح كلاس زبان عمومي داشتم. جلسه اولم بود كه سر كلاس مي رفتم. استاد ما آدم خنده رويي بود. استاد ما گفت:"اونايي كه كتاب ندارن،بيرون. يا همين الان برن كتابو بخرن؛ يا برن و با كتاب بيان." من كتاب نداشتم. من آن موقع پول همراهم نبود تا كتاب را بخرم. من كلاس زبان را بي خيال شدم.
من به جاي كلاس زبان، رفتم سر كلاس مهندسي محيط زيست. اين درس مال عمراني هاست. من مكانيكي هستم. اين درس همان مهندسي فاضلاب است. من با اسم جعلي سر كلاس نشستم. من سر كلاس حرف مي زدم. استاد من را دعوا كرد. استاد براي من-يعني من جعلي- منفي گذاشت. اگر استاد مي فهميد من، من نيستم؛ شايد من الان اينجا نبودم.
من امروز-مثل همه يكشنبه ها و سه شنبه ها- از ساعت 11:30 تا 4 بعد از ظهر بيكار بودم. من امروز ساعت 4 بعد از ظهر كلاس فيزيك داشتم.
استاد فيزيك ما يك خانم جوان است.معمولا استاد هاي خانم يا خيلي خوبند يا خيلي بدند. استاد ما جزو گروه اول نيست.امروز براي من اولين جلسه فيزيك بود.استاد ما اعصاب ندارد. استاد ما خيلي بد خط است. استاد ما عاشق امتحان گرفتن است. استاد ما يه جوري است. من از انتخاب استادمان پشيمان هستم. ما ديگر حذف و اضافه نداريم تا من استادمان را مورد حذف قرار دهم.
پاورقي(كلمه ها و تركيب هاي تازه);
خورش سبزي: خورش علف؛ چمن آب پز با كمي گوشت و لوبيا؛ برخي منابع، پا روي ادب گذارده و متأسفانه آن را اسهال سبز ناميده اند.
كارت سلف: دومين مورد از عجايب دنيا. فرزندي سر راهي؛ دردسر؛موجودي نازك نارنجي، كه اگر نباشد زندگي ما ديگر بوي غذا ندارد.
مهندسي محيط زيست: درس فاضلاب؛آخه عمرانم شد رشته؟
استاد هاي خانم: موجوداتي با ويژگي مرگ موش. خوب و در عين حال مي توانند كشنده باشند. تقويت كننده عقيده به سياهي و سفيدي محض. يا خيلي خوب، يا خيلي بد. يا خيلي خوب نمره مي دهند، يا مي افتي.
من امروز كلاس برنامه سازي كامپيوتر داشتم.من ميدانم كامپيوتر چيست.ما در خانه كامپيوتر داريم. من با كامپيوتر كار كرده ام. من فكر ميكردم استاد قرار است به ما بازي كردن صحيح(!) با كامپيوتر را ياد دهد.
استاد ما بد اخلاق بود.استاد ما گفت: من خودم هنوز نميدانم اخلاقم خوب است يا بد.من از درس استاد چيزي نفهميدم.استاد ما نميتوانست مفاهيم را منتقل كند.من از استاد خوشم نيامد. من اين استاد را در موقع حذف و اضافه به ياد مي آورم.
امروز دانشگاه ما خيلي خلوت بود. محمد امروز ساعت 2 به دانشگاه آمد. محمد گفت: سرويس نبود. ما امروز ساعت 4 بعد از ظهر سوار سرويس هاي دانشگاه شديم. سرويس دانشگاه ساعت 5 حركت كرد. آقاي راننده حال ما را گرفت.
من امروز كتاب خريدم.قيمت كتاب 500 تومان بود، ولي روزنامه فروش آن را 400 تومان مي فروخت.روزنامه فروش وقتي كتاب را به من ميداد مي خنديد. من اين كتاب را وقتي كاملا هفت ساله بودم خواندم. اسم كتاب "دزده و مرغ فلفلي" است.
پاورقي(كلمه ها و تركيب هاي تازه);
چلو كباب: نقطه اوج عشق عاشقان سلف دانشگاه.فقط به خاطر كباب بودنش خورده مي شود.ارجحيت نام و نشان بر مزه. آقا ببخشيد! ميشه يه كم از اون ته ديگ رو به ما بدين؟
حذف و اضافه: شما پول رو پرداخت كردي؟; بزك نمير بهار مياد; سراب.
محمد: Information center, با همه شوخي، با مدير وبلاگ هم شوخي؟
سرويس: وسيله اي عظيم و طويل؛در فرنگ به آن اتوبوس يا ميني بوس هم مي گويند. صبر كن تا پر بشه. رانندگان اين وسايل آهني،در جهت يابي و پيدا كردن ميانبر استادند.(عمراً!)
آقاي راننده: پيرمردي است كه از او بوي سيگار ساطع مي گردد. در پاره اي موارد، بوي قره قروت هم به مشام رسيده. دو نوع باحال و ضد حال دارد. اين گروه از انسان ها،معمولا جلوي در دانشگاه مشاهده مي شوند. علاقه مند به پرشدن كامل اتوبوس، به منظور صرفه جويي در مصرف سوخت و سرمايه ملي.
كتاب: -اين چيزه چقدر آشناست.فكر كنم قبلا يه جايي ديدمش.اسمش چي بود؟ -اسمش كتابه.
من آمدم.زياد آمدم.آمده بودم كه ببينم شايد.تو هم آمدي.تو ديدي؛ولي من نديدم،من نگاه كردم.من نگاه كردم و تو ديدي.باز هم تار و پود لباس شرمگين بود.و شرمندگي، طراوت بره را خشكاند و غرور شير را لرزاند.
من آمدم. زياد آمدم.سعي كردم،نشد.خواستم ديگر نيايم،ديگر نبينم و ديگر تصور نكنم.اصلا قرار بود ديگر نيايم.شايد هم قرار نبود ديگر بيايم.خواستم،نشد. تو نگذاشتي بشود.تو مي خواستي نشود شايد.شايد هم دستي معروف بود كه نخواست بشود،شايد هم خواست نشود.
من آمدم.زياد آمدم.بار اول نبود كه اينچنين مي رفتم.ولي اين بار فرق داشت.تفاوتش برق مي زد.مثل تفاوت باران و شبنم شايد.من آمدم و حس كردم اين تفاوت را،اين فاصله را و اين اشتباه بره ها را.بره مي خواست برود.تو آمدي و نشد.و من بره را صدا كردم،كشيدم و بردم.ولي بره برگشت.بره است ديگر،آدم كه نيست.
من آمدم. زياد آمدم شايد.ولي زيادي نيامدم.لا اقل بره ام آرام گرفت.آرام گرفت شايد.تا تو بودي آرام بود.تو كه رفتي بره ام بي تاب شد.من فقط توانستم ببينم. و نگاه كنم شايد.
من آمدم شايد.شايد فقط عبوري ساده بود.و تصوري بچه گانه از آمدن.تصوري كودكانه از ديدن.تار و پود لباس هنوز گسسته است. تو باز عبور مي كني.نمي دانم عبور است يا آمدن.رفتن است شايد.مهم دل بره است كه آرام و بي تاب مي شود.و شرمندگي تار و پود لباس، مرا رنجاند.شايد ترس چكمه ها بي جا بود.شايد شرمندگي تار و پود،بيخود بود. شايد من نيامدم و تو هم نيامدي.شايد تو اصلا نديدي و فقط عبوري ساده بود. و تصوري كودكانه و پاك.ولي من نگاه كردم.شايد ندارد.من نگاه كردم و بره شاد شد.و اين خوب است.مهم دل بره است.
بره مي خواست آزاد باشد؛ مي خواست با تو بيايد،ولي نمي شد شايد.يا مي شد و نخواستي.يا نخواستم شايد.
فرق انتگرال و گشتاور چيست؟ گفتم مي داني شايد.
امسال خيلي كم ديدمت، شايد دو يا سه بار بيشتر نيومده بودي. ولي امروز اومدي.پربار هم اومدي؛خوب موقعي هم اومدي.
باز هم آمدي.
وقتي اومدي كه من مجبور بودم بيام بيرون و تونستم دوباره با تمام وجود حست كنم. تونستم باز هم از نزديك ببينمت. اونقدر نزديك كه حتي تو رو داخل يقه لباسم حس كنم.
باز هم آمدي.
وقتي اومدي كه سر من خالي بود و بعد از سال ها، تونستم با سرم حست كنم. خيلي ها دوست ندارن كه بياي؛ ولي مطمئنا بچه ها عاشق اومدنتن. البته به شرطي كه بموني و نذاري بچه ها برن مدرسه.
باز هم آمدي.
بقيه رو نميدونم، ولي من به خاطر خودت دوستت دارم. حتي اگه بي موقع بياي،باز هم من از ديدنت ذوق مي كنم. حتي اگه توي كوه باشم و اومدنت بدجوري برام دردسر درست كنه. ميدونم حتي اگه يه روز توي آغوشت بميرم، باز هم دوستت خواهم داشت. حتي اگه تو قاتلم باشي.
باز هم آمدي.
ولي چه زود رفتي. مي گفتن به زور آوردنت، ولي من فقط دوست دارم كه بياي( حتي اگه با زور و دردسر بياي). ميدونم كه تاحالا خيلي ها-شايد صدها هزار نفر-به خاطر تو مردن. ولي من باز هم دوستت دارم.
باز هم آمدي.
ديروز همه گفته بودن كه قراره بري. گفته بودن فعلا قرار نيست برگردي. گفته بودن تا چندين روز ديگه ازت خبري نيست. ولي تو اومدي. ضعيف بودي و بي رمق. پربار اومدي؛ ولي زود رفتي.
باز هم آمدي.
نميدونم دفعه بعدي كه مياي، من هستم ببينمت يا نه. لذتش به همينه. فكر اينكه ممكنه آدم ديگه هيچ وقت نبيندت-يا لااقل به اين زودي ها نبيندت-خودش آدم رو ميبره تو يه دنياي ديگه. شايد خيلي ها ازت بدشون بياد؛ شايد نرن تو يه دنياي ديگه؛ شايد با ديدنت فحش بدن؛ شايد به خاطرت زجر بكشن. حتي اگه همه دنيا ازت متنفر باشن،بدون اينجا يه نفر هست كه خيلي دوستت داره.
باز هم بيا. باز هم بيا تا منو از اين روزمرگي بكشي بيرون. باز هم بيا تا با ديدنت ذوق كنم. هرچند ميدونم اين چند ساله، خدا بهت اجازه نميده بياي پيش ما؛ ولي لا اقل سالي يه بار بيا.
بارون كه نيومد، لا اقل تو بيا.
بالاخره تموم شد. امتحاناتي كه با همه امتحانات قبلي فرق داشت و البته-لا اقل براي من- از تمام امتحانات قبلي آسونتر بود و براي اولين بار در طول دوران تحصيلم(!) از اين كه ميتونستم با يه مقدار بيشتر درس خوندن، نمره هاي خيلي بالاتر بگيرم افسوس خوردم.
توي اين يك ماهي كه درگير امتحانات بوديم، مردم دنيا خيلي كارا كردن.
- سپاه اسلام به ازاي هر 1 نفري كه كشت، 100 نفر كشته داد كه البته اكثر كشته ها، زن و بچه بودند.
زشت ترين جنگ قرن حاضر، كه هر دو طرف مخاصمه توي اون مقصر بودند.( كاري ندارم كه تقصير كدوميك بيشتر بود؛ مهم اينه كه شر مطلق با خير مطلق مواجه نبود و كودك هاي اسراييلي هم كودك و بي گناه محسوب ميشن.)
- مردم كشوري كه هنوز هم نژاد پرستي توش وجود داره( البته فقط براي سياه پوستان) و اولين و بزرگ ترين كشور نژاد پرست دنياي جديد بوده، يك سياه پوست رو به عنوان رييس كشورشون انتخاب كردن و اين آدم سياه پوست جالب، هفته پيش رسما رييس بزرگ ترين كشور دنيا شد.
- دو تاي ديگه از وزراي خدمت گذار دولت محبوب و خوبمون، تا پاي استيضاح رفتن و قسمتشون نشد كه استيضاح بشن.
نماينده ها هم البته دوباره نشستند سر جاشون و باز هم مصالح نظام دست و پاشون رو بسته بود. شايد شما هم بدونين؛ اگه يه وزير ديگه استيضاح بشه، طبق قانون اساسي! بايد كل كابينه دوباره از مجلس راي اعتماد بگيرن كه خب قسمت نشد.
- شبكه بي بي سي فارسي بالاخره افتتاح شد و به نظر من خيلي هم شبكه خوبيه. در ضمن اكثر برنامه هاش غير سياسي اند ولي به هر حال آقايون نگران شدن و گفتن فعاليت اين شبكه قانوني نيست. مديران بي بي سي هم اظهار شرمندگي كردن از اينكه بي اجازه آقايون شبكه جديدشون رو افتتاح كردن و از اون موقع به شدت دچار عذاب وجدان شدن.
- بعضي از دانشجو هاي عزيز كه در برابر تمام ظلم هايي كه به مردم ايران ميشه، سكوتي مردانه كرده بودن، با گرفتن باغ قلهك و تجمع در برابر سفارت هر كشوري كه گيرشون اومد و همينطور تجمع جانانه جلوي خونه شيرين عبادي، نشون دادن كه دانشجو هاي بيداري هستن و هيچ ظلمي رو تحمل نميكنن.
- روزنامه كارگزاران به خاطر انتقادي كه بعد از كلي تعريف، از حماس كرده بود توقيف شد و حضرات كه ديدن اونها پشيمون نيستن ، كانون مدافعان حقوق بشر رو هم بستند.
- كريستيانو رونالدو بهترين بازيكن فوتبال جهان شد و هفته بعدش، يكي از بدترين بازيكناي توي زمين بود.
- جناب پوتيفار به طرز مشكوكي جان سپرد و عده اي، حسني مبارك و شيمون پرز را در قتل او دخيل دانستند. همچنين مقداري از جواهرات خانم پوتيفار (معروف به زليخا)، توسط عده اي ناشناس به سرقت رفت.
- استاد نقشه كشي ما متحول شد و براي اولين بار، همه اين درس رو پاس كردن.-لله خيرهم.
اتفاقات ديگه اي هم توي اين يك ماه افتاد كه توي ذهن من نيست.
در ضمن بايد خدمت دوست عزيزمون عرض كنم كه :
احمد جان! كاملا درست گفتي. اون مطالبي كه من نوشته بودم، طنز نبودن و از نظر ادبي، هجو و تا حدودي هم هزل محسوب ميشن و قرار هم نبوده كه مطالب من در قالب طنز-از نظر ادبي و نه از نظر عاميانه- دسته بندي بشن. فلذا من متوجه منظورت از بيان اين مطلب بديهي كه همه به اون واقف هستند نشدم و خوشحال ميشم توضيحات بيشتري ارايه بدي.
از مدير وبلاگ هم كمال تشكر و سپاسگزاري را دارم.( اين تشكر دليل خاصي نداره و بالاخره بعضي وقت ها بايد يه حالي هم به مدير داد.)
از بقيه دوستاني هم كه اسمشون زينت بخش قسمت نويسندگان هست، تشكر ميكنم و ازشون التماس دعاي خير دارم.
فعلا...
مصالح كشور با بي برنامگي فوتبال زير سوال مي رود --مهر -- 12 دقيقه پيش
| برنامه 90 در روزهايي كه بشدت دچار تكرار و روزمرگي شده بود و به موضوعاتي مي پرداخت كه مخاطب از ديدن و شنيدن آنها دچار دلزدگي مي شد، |
| كار استقلال و سازمان ليگ رفته رفته به جاهاي باريك كشيده مي شود. ماجرا از وقتي شروع شد كه سازمان به يكباره ليگ برتر فوتبال ... |

- خوانندگانی که کیلیب های خود را از شبکه های ماهواره ای پخش کردند ، فقط تا اول دی ماه فرصت دارند که تکلیف خودشان را با موسیقی مشخص کنند . خبری که اینروزها حسابی در محافل موسیقی روی آن بحث می شود این است که اگر بعد از تاریخ ۱ دی ۱۳۸۷ موزیک ویدیویی از خوانندگان داخل به روی شبکه های ماهواره ای برود خواننده مذکور به صورت دائمی اجازه فعالیت به صورت مجاز را ندارد . قبلا خوانندگانی که ویدیو های خود را از طریق شبکه های ماهواره ای پخش می کردند فقط ۱ سال ممنوع الفعالیت می شدند ولی از ۱ دی ۱۳۸۷ اگر خوانندگان با شبکه های ماهواره ای همکاری کنند و یا به فعالیت های در شبکه های ماهواره ای ادامه دهند ، به صورت دائم ممنوع الفعالیت خواهند شد .
سلام.
گزارشي كه در ذيل مي خوانيد، حاصل تلاش خستگي ناپذير وشبانه روزي خبرنگار مخصوص ماست.
يادآوري مي كنم كه دادن نظر، نشانه شخصيت و تربيت شماست! پس...
(نكته مهم: اين مصاحبه، در يك بعداز ظهر پاييزي در دفتر مجله انجام شده و طرفين، در حين مصاحبه، مشغول خوردن قهوه ترك مي باشند.)
خبرنگار ما: سلام.
فرد مذكور: به نام خدا. من هم خدمت شما و همه ملت شريف و غيور ايران و ساير اكثريت خاموش جهان، سلام عرض مي كنم.
خبرنگار ما: چقدر قيافه شما تغيير كرده. ديشب توي تلويزيون يه شكل ديگه بودين.
فرد مذكور(با دستپاچگي): نه، من خودمم. فشار كاريه ديگه.
خبرنگار ما: ميشه خودتون رو براي خواننده هاي ما معرفي كنيد؟
فرد مذكور: من يه سوال از شما مي پرسم؛ اسم خودتون چيه؟
خبرنگار ما: "م.د" هستم.( اسم خبرنگار به صورت مخفف آمده.)
فرد مذكور: خب آقاي ميم، مگه شما اسم منو نمي دوني؟
خبرنگار ما: اي بابا! من مي دونم؛ شما هم لطف كنين، منت به سر ما بذارين و خودتون رو براي خواننده هاي بيچاره ما معرفي كنين.
فرد مذكور: به نام خدا. محمود احمدي نژاد هستم ديگه.
خبرنگار ما: ببخشيد آقاي رييس جمهور! روم سياه! ولي يه كاري هست كه بايد قبل از مصاحبه انجام بدم.
(در اين لحظه خبرنگار ما، شروع به كشيدن ريش و سبيل و لپ و چانه رييس جمهور مي كند.)
رييس جمهور: نكن ديوونه. پوستمو كندي عوضي.
خبرنگارما: روم سياه! شرمنده! واقعا معذرت مي خوام. ترسيدم دوباره اين خوزه مورينيو خودشو به شكل شما درآورده باشه.
رييس جمهور: خوزه خودمونو ميگي؟ من روابط دوستانه اي باهاش دارم.
خبرنگار ما: خداييش؟
رييس جمهور: پس چي؟ مگه ميشه رييس جمهور كشور دوست و همسايه،يعني كشور فيجي، رو نشناسم؟
خبرنگار ما: هااااا؟ آهااااااا!!! بله، درست مي فرماييد.خب حالا بگذريم. آقاي رييس جمهور، چه خبر؟
رييس جمهور: اجازه بدين من از شما سوال كنم! شما چه خبر؟
خبرنگار ما: خبري نيست. بدبختي، سگدو زدن، گروني، بي پولي و هزار جور بي چارگي ديگه.
رييس جمهور: عجب. 99 درصد مردم ايران اصلا اينجوري نيستن. مردم ايران خيلي خوشبختن. اين گروني هم كه گفتين، من اساسا قبول ندارم. كي گفته گرونيه؟
خبرنگار ما: يه كيلو گوجه رو ميدن 2000 تومن، كرايه تاكسي وحشتناكه، يه سطل ماست 1200 تومنه، بازم بگم؟
رييس جمهور: ببينيد شما اساسا دارين دو تا مبحث رو با هم مخلوط مي كنين! اينايي كه ميگين مربوط به اين دولت نيست. ببينيد رييس جمهور هاي قبلي، كه البته من اسم نمي برم تا رسوا نشن، يه مشت لات و احمق و بي شعور بودن، كه قلب مهربان مردم رو فريب دادن. اينايي كه شما گفتين، همه از اثرات دولت هاي قبليه.
خبرنگار ما: خداييش؟
رييس جمهور: بله. سال 84 كه دولت نهم اومد روي كار، تورم 70 درصد بود و نرخ بيكاري هم در حدود 37 درصد بود. الان تورم 2 درصده و نرخ بيكاري هم به صفر رسيده و بزودي منفي ميشه.
ما(در حالي كه چشممان درآمده): ايول به شما. بذارين يه سوال ديگه بپرسم.
رييس جمهور: شما چقدر سوال مي پرسين؟! اشكالي نداره؛ بپرسيد.
ما: شما سريال هاي تلويزيون رو نگاه مي كنين؟
رييس جمهور: واقعيتش اينه كه من زياد وقت ندارم. ولي سريال "يوزارسيف" رو هر شب دنبال مي كنم!!!
ما:خب نظرتون چيه؟
رييس جمهور: به نظرم اين آپوفيس خيلي نامرده. بايد زليخا رو طلاق مي داد، تا زليخا بتونه با پوتيفار كه اينقدر دوستش داره ازدواج كنه. اون صحنه اي هم كه يوزارسيف رو بردن بالاي دار و گنجشك ها مغزشو خوردن، خيلي باحال بود. به نظرم بازيگر نقش پوتيفار هم زياد خوب نيست؛ با اون لهجه اصفهاني، نتونسته بخوبي نقش رييس زندان زاويرا رو بازي كنه. عوضش از بازي مهران رجبي، كه نقش آمون-همون مرد جوون كنعاني و پسر حضرت يعقوب-رو بازي مي كنه، خيلي خوشم اومد. در كل سريال خوبيه و جا داره از آقاي حاتمي كيا،كارگردان اين سريال،كمال تشكر رو داشته باشم.
ما(در حالي كه از بس جلوي خنده مان را گرفته ايم، صورتمان سرخ شده، با تعجب فراوان): اطلاعات تلويزيوني شما خداوكيلي بالاست!!! من كه واقعا شگفت زده شدم.
رييس جمهور: خجالتم ميدين.
ما: اختيار دارين. شما براي دوره بعدي رياست جمهوري هم كانديد ميشين؟
رييس جمهور: هرچي آقامون بگن.
ما: خب آقامون چي ميگن؟
رييس جمهور: آقامون فرمودن هرچي خودمون بگيم.
ما: خب خودتون چي ميگين؟
رييس جمهور: احساس مسئوليت براي خدمت به ملت غيور ايران، حكم مي كنه كه من دور بعدي هم رييس جمهور بشم!
ما: به به. آفرين. احسنت.
( در اين لحظه موبايل رييس جمهور زنگ مي خورد و ايشان براي پاسخگويي به تلفن، به اتاق كناري مي روند. خبرنگار ما هم از فرصت سوء استفاده كرده ،فقط به خاطر كنجكاوي، شروع به گشتن جيب هاي كت رييس جمهور كه روي ميز اتاق بوده مي نمايد و ناگهان با چيز بسيار عجيبي روبرو مي شود.
يك شناسنامه با عكسي بسيار شبيه به احمدي نژاد، مربوط به شخصي بنام "الف. ه"!!!)
خبرنگار ما: آقاي رييس جمهور، سريع تشريف بيارين اينجا.
رييس جمور(با حالت تعجب): بله؟
ما: اين چيه؟ شناسنامه جعل مي كني؟
رييس جمهور: كي به تو گفت بري سراغ كت من؟ كارت خيلي زشت بود!
ما: گفتم اين چيه؟
رييس جمهور( با حالت درماندگي): اين شناسنامه منه. من بدبخت صدبار به اون نامرد گفتم اين كار خيلي تابلوئه؛ ولي زير بار نرفت... من اصلا احمدي نژاد نيستم. من "الف.ه" هستم.
ما: قضيه اون مرد چيه؟
الف.ه: ديروز توي پارك نشسته بودم، كه يه آقاي به ظاهر معتادي اومد و بهم گفت بيام به جاي احمدي نژاد خودمو به شما قالب كنم.
ما: اسم اون طرفو نمي دوني؟
الف.ه: يه چيزي تو مايه هاي خوخه، خزه، خره...
ما(با تعجب و عصبانيت فراوان): خوزه مورينيو نبود؟
الف.ه: آفرين. خودش بود.
ما(با صورت برافروخته و خشم زياد): برو گمشو بيرون ببينم. دروغگوي پست. حالا ديگه منو سر كار ميذاري؟ برو بيرون.
الف.ه: كجا برم؟ اول پولمو بده. خوزه جونتون گفت پولمو بايد از تو بگيرم.
ما(در حال چاك دادن يقه خود بر اثر خشم): برو بيرون مرتيكه{...}.برو تا سر خودت و اون خوزه{...} رو نبريدم. برو بيرون.
الف.ه: به من فحش ميدي{...}؟ پدر{...}، مرتيكه{...}،{...}،{...}،{...} ،{...}.
(در اين لحظه خبرنگار ما به روي "الف.ه" مي پرد و دماغش را گاز ميگيرد. سپس "الف.ه" هم همين كار را مي كند و دعوا ادامه پيدا مي كند.
خبرنگار ما، هم اكنون به همراه "الف.ه" در بازداشتگاه به سر مي برند و ما هم به شدت به دنبال سند هستيم. لطفا اگر قادر به تهيه سند براي آزادي خبرنگار معصوم ما هستيد، به ما اطلاع داده و خانواده اي را از نگراني برهانيد.)
با تشكر پيشاپيش از شما به خاطر فراهم نمودن سند!


